|
سوگــند به قلمــ و آنـچهـ مینویســد...
|
|
|
بعضی حرفها که سکوت میشوند
کشندهاند. . . چه خوب که همه عاجزند از شنیدن سکوت. . . . . چه خوب که قاتل نیستم. . .
+
یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 22:12
بسم رب التّوابین
خداوند کویر! و خداوندگار آسمان کویر! دلم در خستگی هبوط با تماشای ستارگان و مستیهای شبانهـ شان برای تو نفس تازه میکرد... کنون که چندگاهی به تماشای چشمکهای فروافتاده زمین خو کرد و زهر شیرین سراب زمین را چشید. . . نفسی تازه میخواهد از نسیم کویر و سکوت و کلام تو. . . . پروردگار عشق و خون! جانم که رسم غم هجران و داغ عشق را به خون و خونبازی و بال و پر گرفتن در خاک نوشته بود... کنون که چند زمانی به تماشای چرای هوس نشست و مرگ را در هوس پروران دید. . . دمی تازه از خاک و خون و عشق برای جاودانگی میخواهد... . خداوند بهشت! و خداوند سیب! روحم در سوزش فراق به نور تجلیهای تو در ارض دلخوش کرده و در پیله تن... برای وصل آغوشت، پروانه شدن را برای جان سرمشق میکرد... کنون که چند صباحی محکوم به عزلتنشینی شده بود و به آتش از دست رفته و خاکستر مانده خیره. . . امیدی تازه میخواهد از نوا و گرمای تو... . . خداوند ابتدا و انتها! تو از روح و جان و دل من بیشتر مشتاقی و منتظر. . . . ... _____________________________________________________ *** در آغوشت پرپر میزنم، خود را در اختیار تو میگذارم، بیتابانه منتظر سوختن و قربانی شدنم... "شهید دکتر مصطفی چمران" باراننوشت: بیخبرم از تو... بیخبر نیستی از من... نیامدنت بهتر از بیخبری من. . . بیربط1: وقتی میخواهی و نمیبخشد، میخواهد بیشتر بخواهی... میخواهد بیانتها ببخشد... بیربط 2: خندههای زورکی تبدیل میشوند به خندههای روزانه. . . ولَقد جَاءَهُم مِّنَ الأنبَاءِ مَا فِیهِ مُزدَجَر... و به اندازه کافی اخباری که مایه عبرت و انزجار است به مردم رسیده است... من عادت دارم به بودنها و نداشتنها...
مرا آفریدهاند برای آنکه باشم و نداشته باشم. . . . . من عادت دارم. . . کلمات حقیرند در برابر سکوت. . .
. . کلامی نمیگویم... و سکوت. . . وقتی آرام آرام بعضی قبحها میریزد. . .
. بعضی روحها زمینگیر میشوند.. عریضهها مستانه نیستند دیگر. . .
دل مرا خود، جام باید دهی... . . سیدی...
آن روزها را یادت هست؟!
برو بیایی داشتیم. . . . . حتی نون و القلم و مایسطرونی داشتیم... هر کسی را به قدر دلش عذاب میکنند...
یکی را هم با حبس اشک. . . . . عذاب میکنند... خفه میکنند...
"من"...
بندهای که بنده نیست. . . و خدایی دارم که خداست...
بسم رب الباران
دلم را به هوای آمدنت، هوای ماندن دادهام و بهانه زندگانی... دلم که سالها در سوز و ساز فراق است به نگاه تو که عشق مجسمست وعده داده شده... . جان بیجانم به یاد اشکهای استغاثه تو آب حیات میگیرد... و مستی پرواز دوباره را آدینهها در خاطر میآورد... پاهایم که رنجور میشوند و ثانیهها را برای خاتمه میشمارند به مرهم دستهایت بشارت میگیرند . و در هیاهوی زمین و شلوغبازار دلآزارش "خود"م را به انتظار میکشانم که پیامی میآید و پیامآوری... . . و انتظار و انتظار برای باران. . . ________________________________________________________________ *** خوش دارم از همه چیز و همه کس ببرم و جز خدا انیسی نداشته باشم. خوش دارم که زمین زیراندازم و آسمان بلند رواندازم باشد و از همه زندگی و تعلقات آن آزاد گردم... "شهید دکتر مصطفی چمران" تکهحرف: حرفهاییست فقط برای خودت... و برای خودش. . . نگاه داشتنشان هنر میخواهد... هنری که شاید از پا بیندازد روح و دل و جان و حتی جسمت را... وَیل یَومَئذ لِلمُکذِّبین... |
|